تبليغاتX
در مسیر پرواز...
به نام حضرت دوست که هر چه هست از اوست
جمعه 1386/04/29

 

 

 

 

 من در خانه اي گلي زندگي مي كنم ،

 مادرم گلي ، پدرم گلي ، چند خواهر گلي

 

 ديروز وقتي باران باريد فضاي خانه مان بوي نم گرفت

 

 ياد آن روز ا فتادم كه دستي مهربان ، از گل وجودم ،

 نقش و نگاري بر صورتم طرح مي زد

 و با  ا نگشتان نرمش گونه هايم را لمس مي كرد

 ياد آن روز كه ديدم استخوان هايم همه گلي ا ند

 ستون بدنم ، قلبم ، رگ هايم همه گلي بودند

 ياد روزي كه بوي نم در رگهايم جريان گرفت

 و من ترسيدم كه گل وجودم با يك باران بهاري ويران شود

 اما خنك نسيمي وزيد و آن مهربان ، بوسه اي بر سرشتم زد

 

 و در گوشم خواند :

 تا زماني كه حرمت بوسه ي درگاه حفظ شود ،

 باران هاي بهار بندگي اين احساس را مي كنند،

 ياد همان روز كه از آن مهربان خواستم آينه اي بياورد

 تا هنرش را در آن نظاره كنم ،

 كه او چشمانم را نيز گل گرفت و بست ،

 و به من گفت هر آنچه طرح زدم هم اكنون خواهي ديد ،

 گفت پرده را بالا زدم ،

 نقش و نگار  " خود "  را  همين حالا تماشا كن ،

و اين معركه را تقديس كن ،

 

 انگار او  نمي خواست با چشم هاي گلي چيزهاي غير گلي را ببينم

 

 من در خانه گلي زندگي مي كنم  ،

 مادرم گلي ، پدرم گلي ، چند خواهر گلي

 

 در درون وجود سر تا پا گلي ام ، دست مهرباني را حس مي كنم

 كه هنوز اين طرح را مرمت مي كند

 خوب دقت كن ، آن دست ها هنوز مشغول نوازشند ،

 اين آرامش را  با من احساس كن ، اين حس سرشار را ادراك كن ،

 

 آن دست ها هنوز  ....

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:42  توسط مونا.م  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://parvaz3000.blogfa.com