
من در خانه اي گلي زندگي مي كنم ،
مادرم گلي ، پدرم گلي ، چند خواهر گلي
ديروز وقتي باران باريد فضاي خانه مان بوي نم گرفت
ياد آن روز ا فتادم كه دستي مهربان ، از گل وجودم ،
نقش و نگاري بر صورتم طرح مي زد
و با ا نگشتان نرمش گونه هايم را لمس مي كرد
ياد آن روز كه ديدم استخوان هايم همه گلي ا ند
ستون بدنم ، قلبم ، رگ هايم همه گلي بودند
ياد روزي كه بوي نم در رگهايم جريان گرفت
و من ترسيدم كه گل وجودم با يك باران بهاري ويران شود
اما خنك نسيمي وزيد و آن مهربان ، بوسه اي بر سرشتم زد
و در گوشم خواند :
تا زماني كه حرمت بوسه ي درگاه حفظ شود ،
باران هاي بهار بندگي اين احساس را مي كنند،
ياد همان روز كه از آن مهربان خواستم آينه اي بياورد
تا هنرش را در آن نظاره كنم ،
كه او چشمانم را نيز گل گرفت و بست ،
و به من گفت هر آنچه طرح زدم هم اكنون خواهي ديد ،
گفت پرده را بالا زدم ،
نقش و نگار " خود " را همين حالا تماشا كن ،
و اين معركه را تقديس كن ،
انگار او نمي خواست با چشم هاي گلي چيزهاي غير گلي را ببينم
من در خانه گلي زندگي مي كنم ،
مادرم گلي ، پدرم گلي ، چند خواهر گلي
در درون وجود سر تا پا گلي ام ، دست مهرباني را حس مي كنم
كه هنوز اين طرح را مرمت مي كند
خوب دقت كن ، آن دست ها هنوز مشغول نوازشند ،
اين آرامش را با من احساس كن ، اين حس سرشار را ادراك كن ،
آن دست ها هنوز ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:42  توسط مونا.م
|
