
مادربزرگ مٌرد
مادربزرک دفن شد
مادربزرگ خاک شد
مادربزرگ گٍل شد
و بستر دانه های رٌستنی گشت
مادربزرگ سبز شد
مادربزرگ درخت شد ، برگ داد
آفتاب بر مادربزرگ تابید
و دل مادر بزرگ گرم شد
سبزینه ی وجودش فعال گشت و آوندهایش پر
از حیات شد
مادربزرگ تنفس کرد و با سلول هایش اکسیژن ساخت
مادربزرگ خود ، مولکولهای هوا گشت
و با اشتیاق به ریه های من نفوذ کرد
و از باریک ترین نایژک هایم عبور کرد تا خود
را به دیواره ی رگ هایم رساند
و با مولکول های خون من ترکیب شد
آری...
مادربزرگ در رگ هایم جریان یافت
مادربزرگ در من جاری شد
و
مادربزرگ .... " من " شد
و امروز بعد از سالهای سال زندگی ...
آه اینجا ... ؟
این همه خاک از کجا رویم ریخت؟
این همه گٍل ؟
آری... انگار که من دفن شدم
آری ... انگار که من سبز شدم
و گلویم انگار اندکی خشک شده
و در آوند زمان همچنان او جاریست
آری ... انگار که این رخت و لباس
بوی او را می دهد ...
و اما این طبیعت عجب جشنی بر پا کرده است ...
آه آری انگار که من
متولد شده ام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:53  توسط مونا.م
|
