زندگی یک صحنه از نمایشنامه ی بی انتهاست که هر لحظه نتی همچون " دو " به آهنگش افزوده می گردد بی آنکه خود بدانیم چه کسی موسیقی متن را می نوازد و چه زیبا و چه زیبا می نوازد ...
پرده بالا می رود ، نور از گوشه ی سن می تابد و گرمی اش عجب روح بخش است ، نم نمک روبه من می آید ، پیانیست یک " دو " لا" دو " می رود و ناگهان قطعه ای می آفریند که همه در عجب ش می مانند ، آخرین صحنه روی پرده می رود...
و نسیم سرد بی روحی در هوا می پیچد
چه کسی می داند که چرا سرد شد و صحنه هم بی روح گشت؟
این پلان کوتاه ز چه رو در جا ماند؟
پرده ی پر چین و تا ز چه رو بی رنگ شد؟
روزی می آید که همه اعتراض خواهیم کرد ، همه ناراضی خواهیم بود ، تجربه ای فراگیر که بر در منزل همه خواهد کوبید، در را بگشایید تا صداهای ضربه گوش روحتان را کر نکند ، بلند شوید و به خود امید بدهید که فرداها سبک تر خواهند آمد . در" امروز" را بگشایید و بگذارید تا " دیروز " از خانه تان پر بکشد ، کوله ای بردارید ، توشه ای برچینید ، روبه فردا همگی بار سفر می بندیم
ساعت 2 حرکت خواهیم کرد...
بگذارید ببینم کوله ام گم شده است ....
کوله ام پیدا شد ...
کوله ام خالی است...
به همه باز بگویید
ساعت 2 حرکت خواهیم کرد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:24  توسط مونا.م
|
