.... خداوندا اينجا ديگر چه جايي است كه ما را آورده اي ؟ اينجا هم شد جا؟ گو يا قوم قبلي ات اينجا را غارت كرده اند و به تاراج برده اند. آنها همه چيزمان را برده اند . سجاده هامان را هم دزديده اند. در بيرون كه به هيچ چيز رحم نكرده اند . آنها درونمان را هم با خود برده اند. عجب دزدان ماهري بودند . نمي دانم كدام خاك پاك است تا برآن نمازي بگزارم.نمي دانم كدام نسيم از سوي آسمان آبي مي وزد تا در آن نفس عميقي بكشم. زيبايي هامان را غارت كردند . افكارمان را تسخير كردند و زمين هاي پاك وجودمان را تصرف كردند . قلب هامان را بيمار كردند . سجاده هامان را تاراج كردند و به قصد غنيمت بين اعصار گذشته همه را تقسيم كردند . خداوندا حال ما بايد با كدامين پادشاه و به جرم كدامين تصرف هاي او آ غاز به جنگ و پس گرفتن "خود" كنيم ؟حال اين "خود" غارت شده مان را در كدامين خاك و در كدامين سرزمين و شهر و خانه جستجو كنيم؟ از كدامين انسان غارت شده اي سراغ "خود" گم شده ام را بگيرم ؟ خدايا اينجا همه "خود" به تاراج رفته شان را به زيورها مي آرايند و به گرانبها ترين لباس ها تزيين مي كنند و با گرانترين غذاها شكم گرسنه اش را سير مي كنند. اينجا همه مي گويند در دنياي جديد ، "خود" هم نيازهايش جديد مي شود. همه آن را به نام پرمدعاي"من" مي خوانند در اين شخصيت بزرگ و پرمدعاي "من" ، اين عصر و اين دوره ايها خوراك اين "من" متشخص به خودش مربوط است پوشاك و نيازهايش لذتهايش و غمهايش همه و همه فقط به خودش مربوط است . عجب حجمي دارد به طول آسمان عرض اقيانوس و به ارتفاع كهكشانها گنجايش دارد. همه چيز در دل اين بزرگ شخصيت جا مي گيرد. خودخواهي، غرور، بهتان، و هر آنچه كه به فكر مي رسد. دزدان عصر، چه ماهرانه هر آنچه داشتيم بردند و از آنچه باقي مانده چه ماهرانه دوري كردند و حال اين من هاي جديد كه چيزي جز اين باقي مانده ها و زباله هاي سوخته از غارت قبلي پيدا نكردند چون خلاء موجود در اين "من" را احساس كردند هر چه از هرگوشه و كناري يافتند در اين زباله داني جديد و پر زرو زيور ريختندو حال عجب ظاهر زيبائي پيدا كرده بعد از يك قرن! بيائيد و ببينيد كه در ظاهر آن و در باطنش در خيابان و كوچه و خانه ها چه مي گذرد. ببينيد چه جواهراتي كسب كرده است و چه مهارتها آموخته است. در خيابانها اين "من" حجيم و متشخص سرلخت از هر گونه فكر راه مي رود، كفشهاي سوراخ دار از فرط فقر بر پا دارد، لباس ژنده و عمدتاً كوچك از فرط تنگدستي بر تن دارد و شلوارهاي كوتاه بر پا كرده است و سر خيابانها گدائي محبت مي كند. افسوس كه هيچ توانگري نيست كه سكه اي كف دست او بگذارد. در كوچه هاي اين عصر، گدايان دستهاشان به سوي گدايان دراز است. ثروتهاشان را خودشان خاك كردند و به گدائي نشستند جواهرات را به "من" هاي بي ارزش بسته اند و ثروتي براي بخشيدن به گدايان يا به خودشان كه گداتر هستند هم ندارند. آيا نمي شود از اين طبيعت استاد ، درس گیرند و آنچه گذشتگان از اينان به غارت برده اند باز پس گيرند؟ 
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:23  توسط مونا.م
|
